|
|
داستان غمگین اما واقعی (بسیار زیبا)
شهریور ۱۳۸۱ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که…… شهریور ۱۳۸۱ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور ۳ سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من … بالاخره بعد از چند سال از آخر ۲۱ شهریور با یه دختر مظلوم و معصوم و قد کوتاه آشنا شدم . اونقدر دوستش داشتم که وقتی براش خواستگار اومده بود و من اول بخاطر مشکلات مالی و خانوادگی می دونستم نمی تونم فعلا بگیرمش جواب رد بهش دادم نتونستم دوریش رو تحمل کنم یک ماه مونده به عقدش بهش گفتم که می خوامش . اما ای کاش می فهمیدم که جواب مثبتی که بهم داد از ته دل نبود بلکه از روی احساسات مقطعیش بود . احساسی که نیمی از اون در گرو اون یکی رقیب بود . رقیبی که بعد از بهم خوردن قرارشون افسردگی گرفت . اما چه میشه کرد ؟ منم این وسط عاشق بودم و تقصیری نداشتم . ماهها با هم خاطرات گوناگونی داشتیم . خاطرات خوب و شیرین . خنده و دعوا . قهر و آشتی . منت کشی نوبتی و … قرار ملاقات ساعت هفت و نیم صبح . از قدم زدن توی آفتاب گرم تابستوت تا قدو زدن توی برف و سوز و سرما و بعد هم باز گرما . به یاد می یارم اون زمانیکه به علت بیماری قلبیش توی بیمارستان بود و من در شهر دیگه غمگین و نگران . انگار که واقعا قلب من درد می کرد . به یاد می یارم که بعد از چند وقت که ازش خبر نداشتم وقتی باهش صحبت می کردم ازروی ضعف و ناتوانی نفسش به شماره افتاده بود و باز هم به یاد می یارم زمانیکه روز اولی که دیدمش از شدت معصومیت صداش می لرزید . آخه اون مقام چهارم قرائت قرآن رو توی کل کشور در مقطع سنی دبیرستان رو به یدک می کشید . اما مگه میشه که همچین آدمی همچون آدمی بشه . چی شد که اون شد ؟ زمانیکه من برای تحصیل توی شهرستان بودم به اون چه گذشت که معصومیتش رو باد به باد تبدیل کرد ؟ ![]() ۳۶۴ روز از آشناییمون گذشت که یک روز با هم قرار کوتاهی رو گذاشتیم . آخه اون اونروز از کتابخانه حرم مشهد می یومد و من هم تازه ۲۴ ساعت نبود که از شهرستان اومده بودم . چقدر اون روز هوا گرم بود . از همون اول که دیدمش احساس کردم که حالش دگرگون شده . صورتش قرمز بود . بعد از مدت کوتاهی توی کوچه پس کوچه ها بودیم که باز قلبش گرفت . انگار که قلب من گرفت . اون نمی تونست راه بره . ما خیلی از حرم دور شده بودیم . بهش گفتم بذار ببرمت خونتون . اما گفت که وسایلام توی کتابخانه هست و اگه این طور برم خونه بهم شک می کنند . به ناچار و به سختی بردمش کتابخانه . یکی از دوستاش گفت که شما ببریدش برون تا هوا بخوره . چقدر اون روز گرم بود نمی تونستم تنهاش بذارم . گفتم ببرمش توی خود حرم تا یه جایی خنک گیر بیاریم بشینیم تا حالش خوب بشه . همین طور که توی حرم نشسته بودیم و داشتیم برای زندگی آیندمون نقشه می ریختم و از راه و روش عشق و زندگی براش می گفتم یه وقت نگاش کرد و دیدم اشک توی چشمای درشتش حلقه زده و داره منو نگاه می کنه . ![]() بالاخره اون چیزی ک نباید میشد شد و تند باد زندگی اونو از من گرفت . اون توی این تند باد خیلی زود تسلیم شد و خودش رو باخت . اما من هنوزم با اینکه پشتم از غه این تند باد خم شده و بعضی از موهام سفید اما هنوزم مثل کوه دارم مقاومت می کنم . چند تا از خادم ها به ما شک کردن و مارو تحویل نگهبانی حرم دادند . خیلی نامرد بودن . خیلی . تا دنیا دنیاست نفرین هاشم از اونا بر نمی گرده . نگهبانی حرم رو چند تا از مامورای نیروی حق کش انتظامی تشکیل داده بودند . وقتی که داشتیم به سمت نگهبانی می رفتیم من آروم به یکی از اون خادما گفتم الان که داریم با هم می ریم با من هر کاری خواستید بکنید مسئله ای نیست ولی به این دختر کاری نداشته باشید آخه اون ناراحتی قلبی داره . می دونید اون خادم چی گفت ؟ الان که می خوام بگم جگرم داره می سوزه . گفت که به ما چه ؟ مرد م که مرد . کی به ما کار داره ؟ وقتی رفتیم توی نگهبانی اونجا چند تا درجه دار و یه لباس شخصی بود . اون لباس شخصی در حال بازجویی از یه نفر دیگه بود . بی چاره اون آدم . معلوم نبود چی کار کرده بود که همچین زده بودنش که مرد به اون بزرگی داشت گریه می کرد و التماس می کرد . هر چی بود که زوار بود و غریب . بنازم به این زوار پرستی . اینه اون زوار دوستی مشهدی ها . اینه اون همه توصیه در مورد خوش رفتاری با زوار امام رضا … وقتی اون لباس شخصی موضوع رو فهمید من و اون و از هم جدا کرد . اونو فرستادند توی یه اتاق دیگه . یه مامور هم رفتش توی اون اتاق . نفهمیدم باهش چی کار کردند که به ۲ دقیقه نرسید که صدای گریش بلند شد . به من که جز خدا از هیچ کس نمی ترسم و مثل کوه جلوی اونا ایستاده بودم گفتند که برم توی بازداشتگاه . ![]() اینجاش خیلی جالبه . میگن بابای امام رضا توی یکی از زندانهای تاریک بنی عباس به شهادت رسید . اما آیا خود امام رضا می دونه که توی یکی از گوشه های صحنش یه زندان ساختند که سلول سلول هست و هر سلولش اونقدر کوچیک که نمی تونی پات رو توش دراز کنی . اونقدر تارک . اونقدر بد بو که لکه های خون روی موزاییکاش خشک شده . من رو فرستادند توی یکی از اون سلول ها . توی این مدت زنگ زدند به باباش . باباش اومد و منو از زندان اوردن بیرون . از من پرسیدند حالا چه نسبتی با هم داری ؟ همون جواب قبلی نامزدیم . باباش ناراحت شد و اون لباس شخصی اولین سیلی رو زد . باباش می خواست به طرف من حمله ور بشه اما اونا جلوش رو گرفتند . می دونید چرا ؟ چون می خواستند خودشون با کتک زدن من حال کنند . ![]() منو دوباره فرستادند توی سلول . جایی که هیچ شاهدی نباشه جز خدا . فکر کنم اونجا امام رضا هم نبود . شاید هم بود و به اونا القا می کرد که منو چهار ساعت مثل یه سگ بزنند . مثل یه سگ . بعد از دقایقی از اومدن باباش با یه تعهد ساده دختر و پدر رو فرستادند رفت . اما منو مثل یه سگ می زدند . به خدا دروغ یست اینو که بگم که چنان سیلی هایی رو به من می زدند که گویی توی اون زندان تاریک فلاش دوربین رو توی چشمام می زدند . موهام رو می کشیدند . کمر بندم رو باز کردند و با همون کمر بند منو می زدند . تازه یه نیروی کمکی هم اوردند . یه سرباز اوردند که با پوتینش بزنه توی کمرم . اما توی این چهار ساعت هرگز سرتسلیم در مقابل اونا پایین نیووردم . چون خودم رو بی گناه می دونستم . مگه گناه من جز عشق پاکم چیزه دیگه ای بود . تقصیر من چی بود که اون روز قلبش درد گرفت و من مریض به حرم اوردم . همه مریض میارن حرم تا شفا پیدا کنه نه اینکه بزننش . ادامه مطلب ... عشقم آمدم تا که تو را مست و گرفتار کنم
گر چه دیر آمده ام لیک همان هم زود است
نمیشـه دل به هرکس داد / نمیشـه از نفس افتاد پرنده با پر بستـه ، نمیشه از قفس آزاد نمیشه شب به شب خوابید ، فقط کابوس وحشت دید نمیشه در سکوت خود ، صدای گریه رو نشنید نمیشه غرق در غم بود ، ولی از گریه رو گردوند نمیشه تا ته آواز ، فقط از ترس فردا خوند گلـوی ساز دلتنگی ، پر از فریاد خاموشه دوباره سر بده هق هق ، بذار دست صدا رو شه نمیشه دل به هر کس داد / نمیشه دل به هر کس بست نمیشه رفت و راهی شد ، رسید اما به یک بن بست چه رسم ناهماهنگی ، همیشه رسم تقدیره
نمیشه بود
و عاشق بود ، واسه عاشق شدن دیره
کاش
بارانی ببارد ، قلبها را تر کندبگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها شاید این باران که می بارد شما را تر کند دلم برات تنگ شده بی وفا
میبوسمت ازراه دور،جات اینجاخیلی خالیه بااینکه دوری ازچشام،تصویرت اماعالیه میبوسمت ازراه دور،لبهام به اینم راضیه این بوسه هاازراه دور،شیرین ترین دل بازیه کاش اینجابودی پیش من،دستاتومیدادی به من حرفامومیفهمیدی و...میگفتی ازمن دل نکَن! میبوسمت ازراه دور،وقتیکه چشمام روهمه خیلی ازم دوری ولی،این فاصله خیلی کمه! میبوسمت ازراه دور،این کارهرروزمنه چشمام همیشه چشم به راس،تنهابه درزل میزنه کاش اینجابودی پیش من،دستاتومیدادی به من حرفامومیفهمیدی و...میگفتی ازمن دل نکن ************ چشمامومیدوزم به در،شایدیکم دلخوش بشن شایدکه اینبارآینه ها،ماروبه هم نشون بدن شایدببینم پیشمی،اینجانشستی روبه روم شایدکه رویاهای من،اینبارنمونه ناتموم. داستان عاشقانه
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم… هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم… تا اینکه یه روز علی نشست رو به رومو گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد… گفتم:تو چی؟گفت:من؟ گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟ برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم… با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره… گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه… گفت:موافقم…فردا می ریم… و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من بود چی؟…سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم… طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره… یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره هردومون دید…با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس… بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم… علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟ که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود…یا از خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش گفتم:علی…تو چته؟چرا این جوری می کنی…؟ اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم… دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟ گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم… نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و اتاقو انتخاب کردم… من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه خودت…منم واسه خودم… دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم…حالا به همه چی پا زده… دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی جیب مانتوام بود… درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون… توی نامه نوشت بودم: علی جان…سلام… امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم… می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم… اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه… توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز چقدرمنودوست داری؟
پرسید چقدر مرا دوست داری ؟ سکوتی کردم . چند لحظه به چشم هایش خیره شدم ... گفتم : دوستت دارم به آن اندازه ای که عاشقتم . عاشق یک عشق واقعی . عاشق تو ... عاشقی که برای رسیدن به تو لحظه شماری می کند . به عشق این لحظه های انتظار * دوستت دارم * . به اندازه ی تمام لحظات زندگیم تا آخر عمر عاشقتم ... به عشق اینکه تو را تا آخرین نفس دارم * دوستت دارم * . به عشق اینکه گاهی با تو و گهگاهی به یاد تو . در زیر باران قدم میزنم . عاشق بارانم . . . به عشق آمدن باران و به اندازه ی تمام قطره های باران * دوستت دارم * . به عشق تو به آسمان پر ستاره خیره می شوم . به اندازه ی تمام ستاره های آسمان * دوستت دارم * . به عشق دیدنت بی قرارم . حالا که تو را دارم هیچ غمی جز غم دلتنگی ات در دل ندارم . به اندازه ی تمام لحظات بی قراری و دلتنگی * دوستت دارم * . . . من که عاشق چشم هایت هستم . عاشق گرفتن دست های مهربانت هستم به عشق آن چشم های زیبایت * دوستت دارم * . لحظه های عاشقی با تو چقدر شیرین است . آن گاه که با تو هستم یک لحظه تنها ماندن نفس گیر است ... به شیرینی لحظه های عاشقی * دوستت دارم * . من که تنها تو را دارم . از تمام دار دنیا فقط تو را می خواهم . تو تنها آرزویم هستی ... به اندازه ی تمام آرزو هایم که تنها تویی . به اندازه ی دنیا که می خواهم دنیا نباشد و تنها تو برای من باشی به اندازه ی همان تنهایی که یا تنها با تو هستم و یا تنها به یاد تو هستم . ای عشق من ... ای بهترینم ... به عشق تمام این عشق ها * دوستت دارم * . پرسیدم : به جواب این سوال رسیدی ؟ این بار او سکوت کرد . و این بار او با چشم های خیسش به چشم هایم خیره شد ... اشک هایش را پاک کردم و این سکوت عاشقانه هم چنان ادامه داشت ... و من باز هم گفتم : به اندازه ی وسعت این سکوت عاشقانه که بین ما برپاست خداياكمكم كن
( طناب ) Rope The داستان را در دلتان با صدای بلند و با توجه بخوانید. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهید داشت. دوست داشتن
سحرگاه به سراغ دلت می آید... پلکهای بسته ات رانوازش می کند ،با چشمان سیاهت می بینی.. درمیان خورشیدی. آغوش گرمش راحس می کنی.. می پرسی : تو خورشیدی ؟ تو بهاری ؟ گلهای زیبارا می گیری،می بویی.. باتمام وجودت نفس می کشی . سینه ات پراز بوی گل یاس می شود. چه خوب!... اورا حس می کنی . می گوید: باتوست مثل نفس... می گویی: چقدردلم برایت تنگ شده بود ، می دانستم که چیزی هست! توچه زیبایی ودرخشان! تپش قلبت را می شنوی تند می شود. برای دیگری می تپد... می پرسد: کجا بودی؟ می گویی: سالها بود که ازلحظه تولد ، راه مرگ را می پیمودم و درپوچی بودم وگمراهی. می گوید: ازدلت بگو! می گویی: دل؟ نفسی بلند می کشی . بالای سرت داغ می شود. گزگزمی کند. چیزی ازجهان نمی بینی. صدایی نمی شنوی. دریچه قلبت گشوده می شود به سوی روشنایی. نیرویی عظیم در میان قلبت به چرخش درمی آید. نفسی بلند می کشی. جاری می شوی. همچون رود................... دلت رامی بینی همچون روستایی سرسبزوخرم . ازخودت بیرون می روی. دختری را می بینی ، می آید با یک سبد گل ومیوه. باجرقه ای وارد چشمانش می شوی. اوبهاراست. خود توست . همه به طرفت می آیند. زن ومرد،پیروجوان،ازگلها ومیوه های درون سبدت هدیه می گیرند. می گوید: برسینه ات ، درمیان قلبت لغزیده ام ... شوق دیدار، تورا با نور طلایی اش متحد می کند و یکی می شوی . اتحادی رخ داده .. بدون قائده ، پیوندی شیرین . مبارک باد! و آنگاه ، سحرگاهان بیدارمی شوی . به طرف نورمی روی . پنجره را می گشایی . خورشید را می بینی . شکوفه های سیب و گلهای سرخ، زمزمه جویباران و نغمه مرغان . همه چیزرا زیبا می بینی! به طرف کتاب روی میزمی روی . به آسمان نگاه می کنی . می خوانی که می گوید: ♥ درجسد آدمی پاره گوشتی است که اگر سالم باشد تمام اندام انسان سالم و تندرست خواهد بود واگرهمان پاره گوشت روبه تباهی گذارد ، تمام بدن را به بیماری و تباهی سوق می دهد . آن پاره گوشت " قلب و دل" آدمی است. حضرت محمد (ص) ♥ نفوذ کلامش شمع درونت را روشن می کند. شعله ورمی شوی. همه جا را روشن می کنی. کتاب را می بندی. بسان گل می شوی. تن برایت بی اهمیت جلوه می کند. دربیکرانی دیگراندوهی حس نمی کنی. خنده تو را می بلعد. عاشق شده ای!... قلم رابرمی داری. می نویسی: چه آسان بود، عشق بدون قاعده !... بر روی لطافت کاغذ سفید رنج را می گریانی. قلم می داند، نوشتن، همان گفتن نیست. باز می نویسی .. از آن حس مشترک، از لحظه یکی شدن .. در دیگری خود را یافتن... دعوت می کنی ، می نویسی: عاشقان جهان ، زادگان بهار، شما را به عشق بدون قاعده دعوت می کنند. بی قراران می پرسند: چگونه؟ می نویسی: بایک بیداری معنوی! باصفای دل خواستن وبدون شرط دوست داشتن را...
♫ به سراغ دلت خواهم آمد، سحرگاهان که تو در خوابی به تو نیزعشق بدون قاعده را خواهم آموخت................. ♫ آموختن
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر. و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی. من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت. بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست! آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت. *** وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را.. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی
وقتی مردم
وقتی مردم روی قبرم ننویسیدکه بودم. وقتی مردم روی قلبم ننویسید: نه شعری نه شعاری ننویسید که بودم از چه تباری نمی خواد سنگ روی قلبم بذارید... وقتی هراومدنی رفتنی داره، نمی خوادگل روی قبرم بکارید... خیلی وقتاپیش ازاین مرده بودم، عمری دلمرده به سربرده بودم. بدون سنگ،بدون نام ونشون چوب این زندگی رو خورده بودم. وقتی مردم روی قبرم ننویسید که بودم...
یکی رادوست می دارم... یکی رادوست میدارم، ولی افسوس،اوهرگزنمی داند. نگاهش می کنم شایدبخواندازنگاه من که اورادوست میدارم، ولی افسوس، اوهرگزنگاهم رانمی خواند. به برگ گل نوشتم من که اورادوست میدارم، ولی افسوس ، اوبرگ گل رابه زلف کودکی آویخت تااورابخنداند به مهتاب گفتم ای مهتاب، سرراهت به کوی اوسلام من رسان وگوکه اورادوست میدارم. ولی افسوس یکی ابرسیه آمدزه ره روی ماه تابان رابپوشانید. صبارادیدم وگفتم،صبادستم به دامانت، بگوازمن به دلدارم که اورادوست میدارم. ولی افسوس زابرتیره برقی جست وقاصدرامیان ره بسوزانید. کنون وامانده ازهرجادگرباخودکنم نجوا، یکی رادوست می دارم، ولی اافسوس اوهرگزنمی داند!! |
|